close
ویزای ایران
داستان عاشقانه کوتاه
شنبه 20 آذر 1395
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
مشاوره دانشجویان سایت
سوالات آزمون های آزمایشی
سوالات کارشناسی ارشد
نرم افزار های اندرویدی
اتاق آرزو
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
بیشتر به دنبال کدام مطالب هستید?





آرشیو ماهانه
چت روم سایت
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
گاو، رمزِ نفسِ زیاده طلبِ انسان
  • تعداد بازدید : 113
  • جزیره سرسبز و پر علف استکه در آن گاوی خوش خوراک زندگی می‌کند.

    هر روز از صبح تا شب علف صحرا را می‌خورد وچاق و فربه می‌شود.

    هنگام شب که به استراحت مشغول است یکسره در غم فرداست.

    آیا فرداچیزی برای خوردن پیدا خواهم کرد؟

    او از این غصه تا صبح رنج می‌برد و نمی‌خوابد ومثل موی لاغر و باریک می‌شود.

    صبح صحرا سبز و خُرِّم است.

    علفها بلند شده و تا کمرگاو می‌رسند.

    دوباره گاو با اشتها به چریدن مشغول می‌شود و تا شب می‌چرد و چاق وفربه می‌شود.

    باز شبانگاه از ترس اینکه فردا علف برای خوردن پیدا می‌کند یا نه؟لاغر و باریک می‌شود.

    سالیان سال است که کار گاو همین است اما او هیچ وقت با خودفکر نکرده که من سالهاست از این علف‌‌زار

    می‌خورم و علف همیشه هست و تمام نمی‌شود،پس چرا باید غمناک باشم؟
    *تفسیر داستان: گاو، رمزِ نفسِ زیاده طلبِ انسان است وصحرا هم این دنیاست.

    آدمیزاد، بیقرار و ناآرام و بیمناک است.

    نویسنده : بیداری اندیشه تاریخ : 31 / 04 / 1395امتیاز :
    موضوعات : تفریحی و سرگرمی , جالب وخواندنی ,
    ادامه مطلب
    ضربه اهسته عشق
  • تعداد بازدید : 147
  • ضربه اهسته عشق

    هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود . استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت . استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد . لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت: دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت .
    استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی

     

    نویسنده : بیداری اندیشه تاریخ : 05 / 03 / 1394امتیاز :
    موضوعات : جالب وخواندنی , عاشقانه های سایت , آموزشی عاشقانه , داستان های کوتاه ,
    ادامه مطلب