close
دانلود فیلم
ریشۀ ميخشو بكوب سر زبون من

ریشۀ ميخشو بكوب سر زبون من

ریشۀ ميخشو بكوب سر زبون من,ریشۀ ميخ,ماجرای ریشۀ ميخشو بكوب سر زبون من,
ریشۀ ميخشو بكوب سر زبون من يه روزي يكي پياده از شهر به ده مي رفت ظهر شد و گرسنه شد و زير درختي نشست و لقمه اي رو كه زنش براي تو راهي براش گذاشته بود رو بيرون اورد تا بخوره. هنوز لقمه اولو دهنش نگذاشته بود كه سواري از دور پيدا شد. مرد طبق عادت همۀ مردم بفرمايي زد و از قضا سوار ايستاد…
پایگاه علمی و فرهنگی وآموزشی بیداری اندیشه
سفارش تبلیغسفارش تبلیغ